اوایل دوست داری تولدت برای مادر و پدرت مهم باشه...

یه کم بعد دوست داری برایت جشنی بگیرن و دوستهای مدرسه ات رو دعوت کنی و کادو بگیری ...

کم کم که دیگه حوصله ی مهمونی و این شلوغ بازیها رو نداری... ترجیح میدی دوستهای خاصِت بهت یادآوری کنن که به یادتن...

اما وقتی این رو هم داری... شبش که داری می خوابی... چشمهاتو بستی... یاد این میافتی که تو تمام این سالها... تا حالا شده به خودت تبریک بگی؟ که البته بعد این سوال... خیلی سریع... سوال دیگه ای به ذهنت می رسه که... "بابت چی؟؟؟؟؟؟!" که مثلا در چنین روزی امکان این به تو داده شده که باشی و نفس بکشی و فکر کنی؟ که فکرت راهت ببردت و تصمیمت بچرخوندت؟ و در نهایت در این حال و هوا... بودنت معنا پیدا کنه و وجودت محو نگاهت بشه؟ و تو اون سایه ای باشی که باید می بودی؟

جدا تبریک دردناکی ست اگر همه ی آنچه که باید بشود و... البته نشود.

که تو... نزدیکترین فرد زندگی خودت... ندانی و نفهمی و نتوانی که چگونه باید زندگی کنی! چگونه باید آنی باشی که به خاطرش زاده شدی! که چگونه این فاصله ی خواستن تا بودن باید طی شود؟!

متاسفانه با همان چشمهای بسته... خسته از تمام این افکار خوابت می برد و امسال هم وقت نمی کنی به خودت تبریک بگویی...

/ 6 نظر / 9 بازدید
دریا

[قلب] تولدت مبارک سایۀ عزیزترین [قلب][گل]

عادل

یه سال پیرتر شدنت مبارک خودت و همه ی اونهایی که دوست دارند و بهت نزدیکند ...

مهرآیین

[گل] نمیدونم چی بگم ولی خیلی ساله که منم این مشکلو دارم.

امیر

اصولا که تبریک های حضوری و تولد گرفتن های دور هم ... چیز دیگریست [عینک] مبارک باشه [قلب]

فائزه

در این دنیا صدایی زیباتر و رساتر از سکوت نشنیدم و نخواهم شنید...[گل]

چراغ خاموش

این هم نسخه ایست از سیر زندگی که البته داروی مشابه هم دارد