![]() |
![]() |
![]() |
|
استاد
فانوس دریایی كمی شعور دوستان یلدااسماء رفیق دختر بارانی هلال ناتمام بنیامین بومك مهرآئين شبگرد برا دلم دردانهی من نیمرخ دادی دیگر چراغ خاموش اشك پرنده
طراح قالب: شریف
|
|
چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۱
امشب مهمانی عزیز به من آموخت: که از قضاوت کردن دیگران پرهیز کنم... خواستم به او بگویم ... سخت است ... دردناک است ... نا عادلانه است ... وقتیکه مدعی حق و حقیقت ... ناحق می گوید ... و او به من ثابت کرد که در جایگاه قضاوت نیستم... قبول . اما چه باید کرد؟ ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥۱ ق.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
سهشنبه ۸ فروردین ،۱۳٩۱
دلم مادرم را می خواهد... خدایا بدون او گویی هیچ کس را ندارم .... نمی دانم ... به طور حتم نا شکری است ... خدایا دوستت دارم و به خاطر همه ی عزیزانی که به من ارزانی نموده یی تو را سپاس می گویم ... اما نبودن او را در کنارم هیچ چیز پر نمی کند ... دلم می خواهد همه بچه هایی را که در حق مادرشان کم لطفی می کنند خفه کنم .... سرشان فریاد بکشم.... تا بفهمند که اکنون وقت دارند تا مادرشان را ببینند ... ببوسند ...گرمای وجودش را حس کنند ... و باعث لبخندشان شوند . خدایا همه ی مادرهای دنیا را دوست دارم ... و برای همه ی شان دعا می کنم که سلامت باشند و خوشحال. ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۳ ب.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠
دیشب با حنان رفتیم سینما.... فیلم چیزهایی هست که نمی دانی.... خداییش بعد مدتها یه فیلم ایرانی جالب با بازی فوق العاده مصفا دیدم .... جدا دوست داشتنی است .... حال و هواش ... اون اتاق با حالش ....نگاه و سکوتش .....بماند. کل فیلم درد نگفتن داشت ... که البته دردش به مراتب کمتر از آنی است که بدانی و نخواهی که بشنوی....! اومدیم بیرون و از کنار یه دل و جگر و قلوه رد شدیم و من یاد یه جگرکی افتادم که دل فروشی نداشت اما دنبال دل می گشت! ¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٤ ق.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠
اوایل دوست داری تولدت برای مادر و پدرت مهم باشه... یه کم بعد دوست داری برایت جشنی بگیرن و دوستهای مدرسه ات رو دعوت کنی و کادو بگیری ... کم کم که دیگه حوصله ی مهمونی و این شلوغ بازیها رو نداری... ترجیح میدی دوستهای خاصِت بهت یادآوری کنن که به یادتن... اما وقتی این رو هم داری... شبش که داری می خوابی... چشمهاتو بستی... یاد این میافتی که تو تمام این سالها... تا حالا شده به خودت تبریک بگی؟ که البته بعد این سوال... خیلی سریع... سوال دیگه ای به ذهنت می رسه که... "بابت چی؟؟؟؟؟؟!" که مثلا در چنین روزی امکان این به تو داده شده که باشی و نفس بکشی و فکر کنی؟ که فکرت راهت ببردت و تصمیمت بچرخوندت؟ و در نهایت در این حال و هوا... بودنت معنا پیدا کنه و وجودت محو نگاهت بشه؟ و تو اون سایه ای باشی که باید می بودی؟ جدا تبریک دردناکی ست اگر همه ی آنچه که باید بشود و... البته نشود. که تو... نزدیکترین فرد زندگی خودت... ندانی و نفهمی و نتوانی که چگونه باید زندگی کنی! چگونه باید آنی باشی که به خاطرش زاده شدی! که چگونه این فاصله ی خواستن تا بودن باید طی شود؟! متاسفانه با همان چشمهای بسته... خسته از تمام این افکار خوابت می برد و امسال هم وقت نمی کنی به خودت تبریک بگویی... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۸ ق.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
سهشنبه ۱۳ دی ،۱۳٩٠
خیلی دوست دارم....... خیلی خیلی زیاااااااااااد
پ .ن : تا حالا شده حس کنی از شدت دوست داشتن داری منفجر میشی؟ ¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠۱ ب.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
سهشنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩٠ در سر عقل باید یا عاشقی؟ سرمستانه گام برداشتیم و... به جرم مستی جا ماندیم! ¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٩ ق.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
شنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩٠
دلم صداقتی را می خواهد که... خودش را باور کند! ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢۸ ق.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
شنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩٠
سرمستی آنچه راکه بین من و توست ... معقول می گرداند! ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ق.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
یکشنبه ۳ مهر ،۱۳٩٠
برای رسیدن به تو پریدم...
پ.ن: یاد ماهی قرمز کوچولوی یکی از دوستان افتادم! که عاشق ماه شد و ... هر شب تنها آرزوش دیدن ماه بود و شاکی از کوچکی دنیایش!!! نه بالی داشت و نه پایی... آخرش دل به دریا زد و از توی حوض کوچیکش به سمت ماه پرید... یادم نیست ماهی کوچولوی قرمز دوباره تو آب افتاد یا بیرون حوض... فقط امیدوارم مثل من وسط هوا نمونده باشه... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۳ ب.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳٩٠
بیچاره زنجیر گردنم.....! این سرش ... آن سرش را به بند کشیده است! ¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٤ ب.ظ توسط سایه . . . . . . . . .
|